الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
149
الغدير ( فارسى )
علف عطا كن . سفرهاى حاضر و در پيش آنها گسترده شد و كاسهاى آبگوشت داغ و دو كوزه آب بر روى آن قرار گرفت . علف ستوران هم حاضر شد كه نفهميدند چه كسى اينها را آورد . اوضاع تا آخر سفر بدينسان بود كه از او جدا شدند و مراجعت كردند و از جهت آب و نان سختى نديدند . « 1 » من در اين مقام كلمهاى نمىگويم . فقط نظر بررسىكننده را جلب مىكنم به سخن طاش كبرىزاده كه چنين روايت كرده است : هركس بدون توشه و آذوقه راه بيابانها را پيش گيرد ، به اين اميد كه توكل خود را مىخواهد تكميل كند ، بدعت پديد آورده است ، چرا كه گذشتگان ما نخست توشه برمىداشتند ، آنگاه توكّل مىكردند . « 2 » 10 - دعاى ابو مسلم به نفع و ضرر يك زن ابو مسلم خولانى وارد خانه كه مىشد ، در وسط خانه تكبير مىگفت ، آنگاه داخل خانه مىشد و لباس و كفش خود را درمىآورد و نزد همسرش مىرفت و با او غذا مىخورد . يك شب آمد و تكبير گفت ، اما جوابى نشنيد . آنگاه بر در خانه آمد ، تكبير گفت ، درود فرستاد ، و دوباره تكبير گفت ، ليكن جوابى نشنيد . در آن موقع خانهء او چراغ نداشت و همسرش هم نشسته بود . عصا به زمينزنان ، به او نزديك شد و گفت : چه شده است كه جواب نمىدهى ؟ همسرش گفت : مردم همه در رفاه هستند و تو ابو مسلم هرگاه پيش معاويه مىرفتى ، او دستور مىداد خدمتگزارى به ما دهند و چندان مال مىداد كه به خوشى با آن زندگى مىكردى . ابو مسلم گفت : خدايا هركس فكر همسر مرا خراب كرده ، او را كور كن . پيش از او زنى آمده بود و به زن ابو مسلم خولانى گفته بود : هرگاه به شوهرت بگويى از معاويه خدمتگزارى بخواهد تا شما را كمك كند ، مىپذيرد . در همين موقع كه آن زن در خانهء خود نشسته بود ، ناگاه چشمش تاريك شد ، گفت : چراغ بياوريد كه چراغ ما خاموش شد . گفتند : نه ، چراغ خاموش نشد ، گفت : به خدا كه چشم من كور شد . اين زن نزد ابو مسلم آمد و پيوسته از او خواهش مىكرد و به خدا سوگند مىداد كه
--> ( 1 ) . تاريخ الشام : 7 / 318 . ( 2 ) . مفتاح السعادة : 3 / 345 .